در ساحل ماسه ای با خدا قدم میزدم،به پشت سرم نگاه کردم جاهایی که از خوشی ها
حرف زده بودیم دو رد پا بود و جاهایی که از سختی ها حرف زده بودیم جای یک ردپا بود
به خدا گفتم در سختی ها کنارم نبودی؟گفت آن ردپایی که میبینی من هستم،تو را در
سختی ها به دوش میکشیدم!!!
برچسب: قدم زدن با خدا,قدم زدن با خدا در ساحل,کتاب قدم زدن با خدا,داستان قدم زدن با خدا,
نویسنده: بنیامین پارسامنش